You are here:: متون فارسی

متون فارسی

تو که بلدی شعر بگی

E-mail Print PDF


11- 11-86   تو که بلدی شعر بگی!!!!!

 

-"تو که بلدی شعر بگویی! یک شعر درباره پدربزرگم بگو که مادرم در مراسمی که برای پدرش در باغ او ارباب می گیرد" بخواند .

 

برای اولین بار در زندگی ام در منگه ای قرار گرفتم که دوری ها و نزدیکی ها و فشارها را برایم محال کرد

تا آن موقع اگر بایست  منطقی پاسخی میدادم شبیه مسئله حساب و هندسه و جدول ضرب را حل می کردم. ولی چون پاسخم از دل برخاسته نبود ,مشکلم می افتاد.از دیگران پرس و جو می کردم ,پاسخش یادگرفتنی بود.

بزرگترها به ما بچه ها خنده می کردند یا لبخند برصورت هایشان نقش می بست.چشمان شان برق می زد و مثلا در پاسخ به سوالات کودکانه ما معلم موسیقی آرشه بر ویلونش بر میداشت و میزد .یا  میس مری و بقیه معلم ها می نشستند  پشت پیانو و موسیقی می نواختند: چنان که بلافاصله بر تخته پشتم بال می گذاشت. از این رو چون سنگینی خواب و تخت خواب را با پرواز روح در می یافت, من از یاد گرفتن ها لذت بسیار می بردم .کسانی که بهم یاد میدادند هم از یاد دادن به من و بقیه بچه ها لذت می بردند.

مگر می شود بنابر تقاضای دیگری شعر گفت؟ مگر میشود بنابر فایده بردن شعر گفت؟ آن موقع تفاوت ها را دریافتم اما تناقضات را نمی توانستم در دوازه سالگی هضم کنم,هرچند از نه سالگی شعر می گفتم.

و آنان بعنوان نزدیکترین بروز "خود خویشتن" را از همه مخصوصا پسر عمه بزرگم که ازمن درباره نوشتن هایم سئوال میکرد پنهان می کردم .بقیه خانواده و اطرافیان هم که آن قدر سرشان گرمِ اوضاع بساط خودشان بود که متوجه نبودند من مینویسم.

آخر این دوست صمیمی من چطور متوجه نشده بود که شعر سرودن را نمیشود تقاضا کرد یا دستور داد؟! چون با آهنگی خود به خود می آید.

اما از خودم نمی توانستم بپرسم چگونه شاعرانگی  خودش می آید؟ چون مادربزرگ هایم همه شعرها را بلد بودند . و با هم مشاعره می کردند . در باغ ارباب مهدی یزدی نوازندگان موسیقی می نواختند. آقای ارباب که صاحب آن باغ پر از طوطی بود از آنان می خواست که بنوازند و مباشرش برای عروسی دخترش از بازیگران روحوضی خواسته بودند تخته بیاورند روی حوض ها و بازی کنند. شاباجی خانم دیو را هم دیده بودم.آنان حرف های خنده آور را با ریتم می خواندند و به تقاضای میزبانان همه را به وجد و شادی می آوردند .

از رادیو 1340که زیبا سخن و خوش آهنگ بود,مهندس عاطفی و همسرش خانم عاطفی,قصه گوی صبح های بچه ها را درخانه خاله هما ارباب شناخته بودم. خانم عاطفی بچه ها را با قصه هایش با زیبایی های زندگی آشنا می کرد . به آسانی شعر گفتن من حرف نمی زدند.آنان بسیار زیباتر همانند دکلمه اشعاری که شاگردهای بزرگتر از من بلد بودند، شعر ها را بیان کنند، شعر می شناختند! من شاد بودم که از آنان یاد خواهم گرفت تا دکلمه کنم و حرف های عمه مدرسه دار من و خاله های یتیم خانه پاسخ دلم را میداد.

 شعر اما همان رقص جان بود که از اندرون بر میخاست ,جان را زنده می کرد.حالا چگونه می توانستم برای مرگ پدربزرگ دوستم شعر بگویم؟اگر می شد برای مرگ شعر گفت پس چرا من برای مرگ مادرم شعر نگفته بودم؟چرا دوستم خواسته بود برای مرگ پدربزرگش از من شعر بشنود؟

سالها گذشت دانشجوی فیلم سازی شده بودم در نیویورک و فیلم های مستندی را که کلیمی ها درباره مادربزرگ هایشان در کشورهایی که از آنان به نیویورک مهاجرت کرده بودندو انگیزه های نیرومند احساسات شاعرانه گی سبب فیلم سازی شان شده بود را تماشا میکردم و متوجه آن فواصل زمانی-مکانی از زادگاه آنان شدم..

انقلاب 1357 در ایران در شُرف وقوع بود و من شعر "بخاطر امید" را سرودم که اولین مشق فیلم سازی ام شد.

در آن هنگام 22 ساله بودم ده سال از بیداری به شکاف تفاوت ها و تناقض ها ما بین خودم و دوست صمیمی ام پی برده بودم . اما  آنهمه شکفتگی امیدها در سیاهی نومیدی ها رنگ باخت. خفقان به جای آزادی فیلم سازی را در انحصار خودمانی ها گذاشت و من "بیگانه ای در شهر تهران "را نوشتم.

 

آدم برفی

E-mail Print PDF

Friday, April 19, 2013            Tuesday, January 27, 2015                 f-bebanegy          

آدم برفی

آدم برفی با چشم های ذغالی ،بینی هویجی، دهانی تربچه ای، بر کله ای گرد ،تنه بیضی ،پایه یخی تماشایی شده بود:در حیات تنهایی مرا فریاد می کرد!  شنیدار دلسوزی برای خود، خنده ام میانداخت! فریاد نیوشیدنی اش به خدا در گوش درونی ام پژواک میکرد: " چرا منم که چنین تنهایم؟" پژواکش در خلأ"هیچی" را  بازتاب می کرد!

همه تن ها، تنهایند! "تو تنها، تنها نیستی!"...را  پاسخ اش میکرد!

***

نور امید گرمش کرد.  از اینرو نوازش کنان آدم برفی سنگ یخی را آب کرد. بهانه اش اینکه دلسوزی برای خودش را مسخره "خود خویشتن اش" میکرده!

بهار شد! بیدار شد وجان جانان دید:

من "آدم برفی..." و تنهایی اش را  دیده ام!

  انگار دیگری مرا دیده،

 که چه تنهاییم،

 همانند خودش!

 و همه تنها های جهان هستی شده !

***

دیدن دگرگونه / برانگیخته اش کرد.

آدم برفی آب شده بود !

تصویرش در آبنمایش محو می گشت.

آدم برفی یخ زده از برف بود ، آدمِ دلدار نبود

چه شد دیگر تنها نبودم؟ یا تنهایی نبود؟ چون دلِ حقیقت وجودی شعله ور بود!

 شب تیره با پگاه روشن دمادم بود.

آبنما ی برف اش حقایق نما...  اما دیگر تصویر آدم برفی باقی نمانده! آب شده ... هیچی برای انعکاس هم نمانده بود.

از خود بیگانگی تنهایی بود ؟ آنکه من نبود  خودِخویشتن من نبود

حقیقت وجودی من نبود...

من از آفریدگارم سوا نیستم. فرای محدوده زبان های گفتاریِ بازی ام چه ها که نیستم: با شعورِ دل آهنگین میشوم

"تو من نیستی"  واکنش من بود!

 زمینِ حیات ام آدم برفیِ میهمان اش را بدرقه کرده خیس و خالی مینمود!

چکاوه اش : از ازل عشقِ گرم آفتاب هستی، بر قلل البرز هم آغوش بوده!

عشق مرا شناخت و ما با همدیگر بازتاب مهرورزی با همگان شدیم.

از نهان در آمد : بیگانگی و یگانگی برگستره بیکرانگی آسمان در هم آمیختند .

ادراک این همه شور آهنگین و دردناک بود! چون نوشین بود، رنج آور نبود!

فقط بر خیالبافی ترسِ طرد شدگی، از جهل توهم بار تنهایی با سایه های ذهن، رهایی یافتم !

این چنین درایتی غنی ،"آن چنانی" را بر من خویشتن روشن تر، شیرین  ساخت !

من آنم که  باهر  آنچه بامن مفاهمه کند از جبر عالم رهایی مییابم!

چه شناخت آزادی را دوست دارم!

 رهایی میخواهم و آزادی میابم:

از تجربه های شادتر زیستن ، تا آزادانه تر  اختیار کنیم.

علی رغم همه تنهایی ها که بر نقاط ضعف ترسناک من، چون کاهی  سایه افکنده اند.

دل هوشیاری ام سمت کوهی با  روشنایی های آفتاب روز در این عالم از پیکان میجهد.

پس نور روشنایی خوراک آزادیخواهی آدم برفی شد. تا هنگامی که آب شد.

از خودی تا بیخودی : باری دیگر با رقص و پرواز دل ها آشکار شد!

 

من نه منم ! نه من منم! مولانا تپشی یافت.

از ژرفای سنگ ادراکی به کف چاه شناخت یافت سپس ریسمانی پاک گردید.

گردالی های دانش دایره وار

بر سطوح خیس از آب شدگی  آدم برفی  بر آمدند!

خبر از ادراک آوای خلخال بر مچ پاهای  تنانگی هایِ رقاص معبد آمد.

تا رمز گشایی از خود بیگانگی در جدلی،  با حقیقت وجودی در درگاه من باز شد :

کوه پیچاپیچ با جاده سپیدی برف شناخت سبزینه حیات را تابید کرد.

انگاری توسط فرا روی تضاد مجسم، پارادوکس با منیت  توام شد.

هنر در جزئیات رویت پذیر شد.

دیالکتیک" توهم باصره دیدن" با ذهن را یاد آور شعور دل تپش کرد.

انگاری  آهنگی  گوشوارنشان، زیبا شناختی آدم برفی را سوراخ  میکند ،

 تا از آدم برفی شده گی رها شود.

داستان واره عبور شبح از ميهماني شكوهمند

E-mail Print PDF

  داستان واره عبور شبح ازميهماني شكوهمند              

تهران 26/1/81 

شبح در راه بازگشت از عبادت گاه به دام چنگال غم و اندوهی افتاد که او را از رودخانه سیال جریانات واقعیت بخش زندگی ربوده و خزه های تنهایی را همنشین ساخته بود که سایه وار لحظه به لحظه رشد قارچ سمی بر تنه درخت خاطره ای افتاده را به کابوس اش در می آورد .

پرنده روحش که ذاتا اسارت پذیر نبود از سلطه جویی رقیب در کمینگاه بر آشفته و سخت به تکاپو افتاده ، لگد اندازی می کرد .

دیگر وقوع این پدیده ها غافل گیرش نمی کرد و از حیرت آنان عبور کرده و تمرین خیال پردازی می کرد تا تواناتر و برناتر ، پای در میدان نبرد گذارد .

صورت قضیه های کلاف مسائل و اشکال دام ها و دام چاله ها را محک زده هفت کلاه و هفت کفش و هفت عصای آهنین را توشه راه رهایی از دیو قاصر کند و به عشق نیکی و نیکویی اهریمن زشتی و پلشتی را از پای در آورده تا پرنده روحش پرواز گستر آسمان های مهر و امید شود .

شبح مي دانست كه بازنگشته چون همه جا خانه و ميهن او بود و او از خويشتن عبور كرده  نمیشناختند. و به همه كره زمين تعلقي ديگر افزوده بود شبح هميشه و هرگز را دو گوشوار بر گوشش كرده بود و با حلقه دوستي پيمان صفا بسته بود. شبح از گرداب فراموشي ها خلاص شده بود و در بي وزني ابعاد بي زماني را مي پيمود و در همه جا و همه لحظات حاضر مي نمود ديگر فراموشي نمي‌توانست به منزله فرار باشد و دردي را دوا نمي كرد و نيازي را پاسخ نمي داد.

            شبح آگاهي دو گانه را در مي يافت و اسير وجود تك بعدي همگان نبود. شبح ديگر نه تصويري داشت و نه تصوري، اوحتی از  تل خاكستر استخوان هاي آرزومند ی اش  كه درطی بیماری جانسوز، را  به سلطان باد تقديم شده بود رهایی یافته بود.

 تابوتي را افراشته نگهداشته بود تا ديگران نبود او را حس نكنند .خمي به ابرويشان نيايد، و تا وقتي كه بشود روی سطوح ليز بخورند، تا به  ژرفنای حقیقت وجودی مرگ پی برده وخود اگاه شوند . هيچ چيز به اندازه  خود محوري دلسو زانه ای برای  خودشان   ملال آوروکسـل کننده نباشد .

 

شبح به سنگ سبز مرمریتی که به آن خانواده بر گور دختر ناشناخته خود انداخته بودند سرکی کشیده بود . همان کسانی که دخترشان را به تنهایی سرطان زا بخشیده بودند و شعله های فروزان آتش به جان او را در طی حیاتی پر از لطافت و زیبایی و مبارزه ، کور بودند و اینک آن سنگ مرمر لاک و مُهر کرده بود ملاقات آن راستا زنی که به استیصال زمانه در آمده بود اما هرگز مبارزه با دشمنان حکومتی که نام مذهب عزیز او را بر خود نهاده بودند را رها نکرده و تا واپسین لحظات روز به روزه دعا و نماز و سجده های طولانی تر و خالص تر و مبارزه ای پایدار تر ادامه داد تا چنگال مرگ او را به درون خاک گورش فرو کشید

شبح مشایعین را که در گسست از دلبستگی به کالبدش یاری اش میدادند در عالم  سر در گم زندگانی  رها کرد و سر در راه مهمانی  شكوهمند گذاشت.

شبح رفت به سر گور سيمرغي كه ميشناخت و ديد رويش نوشته اند گنجشك مرده.

شبح از گورستان ها متواري شد وبه گورستان دیگری رفت . گورستان خاطرات خرمی کودکی : به سراغ شعله هاي عشق و اميد كودكان خياباني رفت. يكي را يافت كه كيسه زباله هاي پلاستيكي را به سيدخندان برده تا مرد وانتي در مقابل زباله ها شب انان را در بیغوله ای بخواباند تا بتوانند فردا زباله هاي بيشتري جمع كنند.

شبح به لب پنجره خانواده اي مهر آكنده و گرم سرك كشيد .آنان را سرشام  شاد وخرم ديد. كودكي انگشت سوي پنجره نشان داد و فرياد زد: ببينيد آن نور چه زيبا شده، آمده تا سفره شام ما را زرين كند . بقيه به جهت  انگشت كودك نه ساله توجه كردنه  باشادي و خنده او كه به سادگي ديدن نور همه را سيراب ميكرد مهربانتر شدند. شبح هاله عطوفت آنان را مقدس شناخت و امواج مهرشان رابه عرش اعلا خواند تا قدرت دل كندن از پشت پنجره‌يرو به زيبايي ها را بيابد، وبرايهاله مقدس مهرشان نگهبانيمهربان گمارد . لبریز جرعه ای از مهرشان گشته ، وسر به راه مهمانی شکوهمند گذارد.

پس شبح به پشت پنجره پيانيست موسيقيدان رسيد كه امواج موسيقي اش فضا رابه لرزه در آورده ، تارهاي دل مرده او را با ارتعاشات عشق بيدار كرده بود. درز گشوده پنجره دعوتي باز براي هم نشيني با کسی که فراموش شده گی اش دید نی اش كرده بود به نظر ميرسيد.جایگاه تاملات و تعلقات جهش هاي دلي كه كمال زندگي رادر موسيقي مي يافت، درپیانیست معلول نشسته بر صندلی چرخدار شناخت.

حضور شبح بر سنگيني فضاي تنهاي اتاق نسيمي مفرح وزاند. پيانيست سرش را در جهت نسيم چرخاند و با تقديم لبخندي زيبا شبح را متبسم رها كرد و به نواختن ادامه داد.

شبح سری  به خلوت پيرمردي کشید كه سبکسرانه معلق درفضای خودخوري اعتيادهایراديو و الكل بود ، ولجوجانه  آرزوهاي رنگ باخته را رها نميكرد تا وجودش را همان لحظه و همان جا در بیابد. .شبح سبکبال از لاقیدی خویش جذب قطب معکوس آرزومندی شد.پشت دیوارپیرمرد  افسرده ،كارگران پيري در خيابان ها راه ميرفتند که زیربارسنگین زندگی روزینگی در آرزوی  هنگام مرگشان لحظه شماري ميكردند.

شبح در گورستان هنرمندان شهيران ناشناخته راباز نگريست . صفوف مرده خواران بهم فشرده و روح آن آفرينندگان زيبايي ها را به كراهت كشانيده هنوز در آتش حسادت به روح نيستان  سرگشته بودند.  هنوز در بند بخل كريه ساختن تصاوير باقي مانده از شخصيت آنان و ماجراهاي زندگي هاي آنان از وجود خود در آنجا و آن لحظه وامانده .

شبح رفت به سرگورهاي تنهايي هنرمنداني كه شهرت نمي خواستند  ضد همه نام ها  هنر وری کرده بودند. تنها یی نمي خواستند. پايان نمي خواستند . وجود خودشان شاهكار بود ، و زندگي شان معجزه طنين صد ايشان در دل ها فراموش نشدني  شده بود. تيرِ نگاهشان سيب هاي قلب هاي آشنا را گردنبند شيرين خاطره هاي دوست داشتني بازتاب خاطره ها گذاشته بود.

شبح به سر گور خويش بازگشت و از عبور خويش آرامش يافت .همه تابوت او را لمس كردهو زندگي تابوتي او را باور ميكردند. با لمس تابوت اش اورادي مي خواندند كه واقعيت مي انگاشتند.  شبح را به خنده وا ميداشتندچنانكهبامزاحاو،تابوتش  نبض دار ميشد زير انگشتان خواب گردان بي هوش و بيخيال، وقتي چراغ نفتي اش را روشن ميكرد تابوتش توهم ميهماني لذت بخش وگرمي را ايجاد ميكرد كه حاضران را گله مند  مينمود چرا كه به آن خلوت شكوهمند دعوت نشده اند.