You are here:: About me

f-faramoushor Hafezeh

تصويري از فراگيري و فراموشي حافظه

 

به سوار نگريست كه اسب قهوه أي رنگ و يال بلند داشت تيز دو به طرف تونلي كه پشت پل واقع شده بود مي دويد سوار پوشيده در لباسي روزمره انگار كه متعلق به هر زمان و مكاني مي توانست باشد مشخصاتي نبود كه حاكي از دوره خاص يا نقطه جغرافيايي خاصي باشد روح خاصي در تصور آن تصوير نهفته بود كه چشم هايش را تنگ تر كرد تا ميزان دقتش را بالا ببرد ناگهان مردمك هايش از تعجب گرد شدند و چشم هايش  گرد شدند اين تصوير كتابي بود كه در هفته پيش امتحان داده بود كه حافظه اش باز آورده بود هنگام بيدارشدن كه به نظرش زنده مي آمد.با ذهن خودش شرط بندي كرد كه چگونه خيال را به واقع مي آورد و در اين دوره آموزش و فراگيري شكل مي گيرد و تبديل به تصويري مي شود، كه با زبان قابل بازگو كردن مي شود.

ودر اغتشاشي  كهفعل  به بيان آوردن آن در ذهن تا عمل ايجاد مي كند،بار محتوي غني تصوير را كاهش داده بود.فراگيري موضوعات با قدرت تصويري ذهن آدمي، كد گذاري مي شود و خلاصه مي شود ونشان هايي مي يابد كه امكان ظرفيت افزوده (بيشتر)  حافظه را مي آفريند و به طور طبيعي بسياري از خاطرات و تجربه ها هم پاك مي شود. و به سراشيبي فراموشي سپرده مي شوند.

جهل و افتخار با هم نبرد مي كردند در ميدان اعدام سر راه پامنار و سنگلج و چاله ميدان و دروازه هاي قديمي تهران . هيجان و احساسات به شور آمده مردم را در ميدان اعدام به ياد آوردم پرستارم با مشهدي هاشم درباره آن حرف مي زدند كه چطور بوده ولي به سن من قد نمي داده فقط در همان زمان مردم از اعدام تبه كاران شادي مي كردند براي دادخواهي آن قدر در احساسات خود بين مي شدند كه عقل را كم كم به بند مي كشيدند تا مسئوليت فكر كردن را رها كنند و بار زندگي خود را آسانتر به دوش بكشند.

اگر تعداد زيادي آدم شريك يك احساس وحدت بخش مي شدند آن گونه نيرومندي‌اي كه در كنار آن توده يا انبوه آدم ها احساس مي كردند به اينكه خودشان و مشكلات و ضعف هاي خودشان را به فراموشي سپارند مي ارزيد. و هويتي هر چند كاذب به خاطر خون خواهي بدست آورند، از خود كركس ها و كفتارهاي ناكس بسازند. و گاه خودشانحشره وار  تبديل به طعمه تبه كاري و جنايت پيشگي شوند. به علت پيشنهادپذيري ذهن خود كه تابع نيروهاي نامريي زندگي اجتماعي و زندگي شخصي مي باشد ، رفتارهاي جنون آميز كه در ازدحام مردمي موجه و مشروع مي نمايد ، در دادگاه عدل وعقل مسئوليت آن از فرد به عمده جمع مي افتد و هر خدشه أي كه وارد آيد به چهره روشن حقيقت مربوط به موضوع ناديده انگاشته شود چون در بين ازدحام جمع هركس به سوي ديگر مي نگرد واز زاويه اي ديگر مي انديشد بنابراين آسان مي شود كه در هنگام چيرگي بيدادگري صداهاي انساني در چرخه زمان هر چيز را انكار و نفي كرد.

===========================================================‏سه شنبه‏، 2014‏/07‏/08

از وقتی تصمیم گرفته ام صدای شخص اول بیگانه ای در شهر تهران را تنظیم کنم انگار دارم تلاش میکنم تا از ته چاه ویل خودم را بکشم بیرون !ولی مدام سور میخورم ته گرداب هایی که تا سر میجنبانم خودم را به رویت درمیآورد چراکه افتاده ام!  پاک تویی تله دلسوزی برای خود که پشت سکه موضع یا جایگاه یا  نقش قربانی  هزارتویی برای سردرآوردن در لایه برداری از حقیقت پنهانی است که مواجهات دردناکی باهاش لازمه دسترسی به هسته مرکزی اشمیباشد.  انگار از همین دور دورها میدانم ولی جرعت جراحی اش را ندارم و در دردش لانه کردن را با مواجهه با ایفای نقش "نه نه من غریبم بازی"خود خویشتنم را برای نقاب پاره کردن همذات پروری میکنم.

رسیدن به قله هوشیاری دیدن این همه با ادراک نیاز ژرف به دیده شدن حضوری که تجربه ای وجودی است و قابل قیاس و تفکیک از دیده شدن ذهنی. همان ذهن دیکتاتور که وجود انسان را به جریان های بازی در بازی ذهنیتی تقلیل میدهد و کنشگری خود خویشتن را تا فلجی پیش میبرد تا توسط خودویرانی مقام بالای انسانیت را به پستی و ذلت عادت دهد. تا آنجایی که چرخه معیوب خودویرانی موجب تولیدالگوهای رفتاری نقشینه شده در نهاد پیشنهاد پذیر خود خویشتن شود و آدمی سر از پا نشناسد و عمر عزیز را با کذب خیالات واهی به مفت به باد سپارد!